تبليغاتX
انار
 

سلام

این روزهاعجیب خسته ام و متعجب

از دست نصف آدم های دوروبرم

آدمهایی که مرا با خودم مقاسه می کنندد!!!بدون اینکه مرا اندازه ی همه ی ناراحتی هایم بشناسند

وقتی ۸۶ سال خوبی نبوده یعنی نبوده!حتی اینقدر که دنبال قافیه بگردم!

صدیقه مدام می گوید خدا جای حق نشسته ولی من شک دارم که حق پریشانی مرا هم...

حق دختری که همه ی شعورش را مسخره کرده اندو مسخره می شودومسخره...

شعری که به این حرفها ربط دارد رو نمی نویسم هرچه قدرهم که ناراحت باشم!!!!!!

 

 مادرعروس می شودامروز من ولی باچادری سیاه کنارت نشسته ام

 بابادوباره گریه امانم نمی دهد ازدست جای خالی توسخت خسته ام

 بعد ازشمابرادرمن مردخانه نیست اوسالهاست توی خودش غرق می شود

 دردودهای خودخوری اش نشئه می شود می گویدازنبودن باباشکسته ام

 گل کرده بود اطلسی روی طاقچه مادر به جای عکس تو آنجا گذاشـته

 گمنام می شوی پدرم توی قلب او دیگر امید بر دل مادر نبسته ام

 نام تو سال هاست سر کوچه مانده است پایان تلخ قصه ی باباشهیدشد

 مادر عروس می شود امروز من ولی باچادری سیاه کنارت نشسته ام

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:15 توسط حاتمه |